تبليغاتX
دلبر - مناجات....

دلبر

دلبر

مناجات....

بار الها دير زمانيست که زبان در کام فرو بسته ام، تا که شايد سرنوشتم را عوض کني،وهر روز در انديشه اينم که چگونه او را فراموش خواهم نمود،آيا به راستي توان اين کار را دارم؟

روزها را يکي پس از ديگري، وشبها را نيز بي او سپري مي کنم،ولي هيچگاه اورا از خود دور نمي بينم.

خدايا من را چه شده است؟ که هر روز که مي گذرد نه تنها که از او دورتر نمي شوم هيچ،بلکه آنچنان در قلبم جاي گرفته است که ديگر تنم همان قلبم است وقلبم هم مملو از وجود او.

خدايا اين چه درديست که درمان ندادي،يا اگر هم که دادي به من ندادي يا اگر هم که دادي چرا چشم ديدن آنرا به من ندادي؟

پروردگارا مي دانم که گناه کرده ام ولي نمي دانم که اين تاوان کدامين گناهم مي باشد که نه ياراي گريختن مي دهي و نه جسارت رفتن ونه توان تحمل کردن.

 

بر لبانم غنچه لبخند پژمرده است

نغمه ام دلگير و افسرده است

نه سرودي،نه سروري

نه هم آوازي،نه شوري

زندگي گويا زدنيا رخت بر بسته است

يا که خاک مرده بر شهر پاشيده است

اين چه آييني،چه قانوني،چه تدبيري است

من از اين آرامش سنگين و صامت عاصي ام ديگر

من از اين آهنگ يکسان و مکررعاصي ام ديگر

من سرودي تازه مي خواهم

جنبشي،شوري،نشاطي،نغمه اي

فريادهايي تازه مي جويم

من به هر آيين و مسلک

کو کسي را،از تلاش باز دارد

ياغي ام ديگر

من اميدي تازه مي خواهم

افتخاري آسمان گير و بلند آوازه مي خواهم

کرم خاکي نيستم اينک

نيستم شب کور

کز خورشيد روشنگر بدوزم چشم

آفتابم من

که يکجا،يک زمان ساکت نمي مانم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/10/06ساعت 21:13  توسط دلبر  |