به ياد تو..............
چشمهایم را میبندم تا هر طور که دلم میخواهد گریه فرشتگان را تماشا کنم . بر سر درختان تاج شکوفه بگذارم و نام آسمانی تو را به پرندگان یاد بدهم .
چشمهایم را می بندم تا ناگهان خودم را به رویاهای تازه برسانم و از عادتهای کهنه بگریزم در میان شقایقها بنشینم . در کوچه لاله ها آواز بخوانم و دستهایم را به چشمه ای روشن بسپارم.
پنجره ها اگر نباشند جهان چقدر تیره است و هجم ارزوهایمان چقدر کوچک است و چه حقیرند اتاقهایی که بی نفسهای ما در سکوت ایستاده اند.
من از بین همه اشیا آینه را بیشتر دوست دارم , چون مرا به یاد چشمهای تو میاندازد و هر وقت دلم تنگ میشود , میتوانم سراغ دیروز را از آن بگیرم.
همه چیز از آینه شروع میشود . در هر اینه ای هزاران ترانه موج میزند , اینه که باشد بوی بهشت در خیابانها می پیچد و در اشکهای تلخ دخترکان فقیر میتوان هزار شمع بی پروانه را دید.
چشمهایم را میبندم تا تو را بهتر ببینم و آینه را برای دیدن تو اماده کنم . ستاره ها را گرد می آورم . در دست هر ستاره یک آینه است و درون هر آینه تو با فانوسی در دست ایستاده ای .
چشمهایم را می بندم تا برایت غزلی تازه بگویم .
اما کلمه هایم را در قلبت جا گذاشته ام .
